در خیابانهای سنپترزبورگ، راوی جوان و تنهایی که بیشتر زندگی خود را در رؤیاها و خیالپردازیها گذرانده، طی چند شب با دختری به نام ناستنکا آشنا میشود. گفتوگوها و دیدارهای کوتاه آنها دریچهای به آرزوها، دلتنگیها و امیدهای هر دو میگشاید. «شبهای روشن» روایتی کوتاه و لطیف از تنهایی، عشق، انتظار و فاصله میان رؤیا و واقعیت است.